تبليغاتX
شهر شلوغ

اولین بار آن را افسانه در تاریخ دی ماه سال 1385 خرید، اما چیزی نگذشت که به ترتیب قد و مثل دردی مسری یک به یک به آن دچار شدیم .کاربردش فرقی نداشت فقط در اندازه و رنگ های مختلف و با قیمتی کمی بالا و پایین آن را خریدیم.

بدجوری معتادش شده بودیم ، درست از ساعت 6:45 دقیقه صبح یا کمی این ور و آن ور دکمه پاور را می زدیم و با گذاشتن سیم های بلند در گوشهایمان وارد فضای مجازی می شدیم، هر کس تصویری را برای خود تصور می کرد گاهی شاد می شدیم و گاهی هیجان آهنگ ها هیجان زده مان می کرد.

انژیمان پایان ناپذیر بود ، با چشمانی حیرت زده یکدیگر را  نگاه می کردیم  ، پشه از همه هیجان زده تر بود.

روزهای فراموش ناشدنی را با آن داشتیم ، روزی با آن شاد بودیم و روزی دیگر برای ساکت کردن غم هایمان بی توجه به هیجان و تحرک دیگر بچه ها فقط جاده را نگاه می کردیم .

وقتی یکی از بچه های گروه 1+5 آهنگی جدید را می آورد ،mp3 دست به دست می گشت و همه آن را گوش می دادند، گاهی حتی با نگاهی ملتمسانه آن را از یکدیگر طلب می کردیم ، گاهی هم به خاطر به دست آوردن  یک سر سیم جنگی شاد برپا می شد و هر کس که برنده از این جدال بیرون می آمد لبخندی ملیح را تقدیم بازنده می کرد.

دیگر وسیله ای شده بود برای این که بفهمیم امروز روز شادی است یا باید کمی ساکت بود چون دوستی در فکر عمیق است.............

دیگر رسیدن به یونی بدون آن امکان نداشت، روزی یک چادر به سر آن را وسیله ای مسخره دانست و با لهجه ای مرسوم  در مناطق شمالی تهران بودنش را غیر ضروری  خواند اما حال  او را باید دید ،راضی است تا جانش را بگیری اما  mp3 را یک لحظه از آن جدا نکنی .

روزگار خوشمان را همراه بود ، هر آهنگش  پشت خود لحظاتی پنهان دارد دست نیافتنی ، نمیدانم روزی که یونی و راه پر خاطره اش تمام شود من تنهابا آن mp دور از دوستانم چه خواهم کرد؟

هر آهنگش ملودی  است برای دقایقی که چهره ماندنی دوستانم را تصور می کنم، هیجان و حرکات هایشان را به یاد می آورم.

کاملیا میکر را تصور می کنم با ابروانی همچون ریشه درخت، پشه را به یاد می آورم که مدام پروتز دماغش را به هم می ریختیم، کوپل در این میان از همه شیرین تر است، کاسکو کمی غمگین است اما او می داند که من همیشه سنگ صبورش هستم، شصت قشنک را کمتر تصور می کنم چون او دختری است در آسمان ها،  دوست موقرم، ساکت است و درسکوت خود آهنگ می نوازد..............

با یاد آن دوران ها  ، دوباره mp  را در دستم می گیرم  و گذشته را مرور می کنم گذشته ای که توقعی برای بازگشتش ندارم اما می خواهم  همیشه جاودانه ام باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:7  توسط مهناز  | 

برای پرش های بلند ، گاهی نیاز است چند گامی پس رویم....(ارد بزرگ)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:36  توسط مهناز  | 

امسال هم تمام شد ، باز هم سالی جدید در راه است

 دوباره باید انتظار تمام شدن سالی دیگر را کشید و بی اختیار گذر زمان را تماشا کرد

خسته ام از این همه آغاز و پایان های تکراری........................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:58  توسط مهناز  | 

آرزوهایم را باد برد

دیگر توانی برای ماندن ندارم.....

دست هایم رو به آسمان ، نگاه خیسم سرگردان به دنبال نوری برای روشنایی

افکارم مغشوش است، هیچ بودن را در تاریکی دل تجربه می کنم

دیگر چیزی برای باختن ندارم.......

من من، من آرزوهایم را به باد باختم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:1  توسط مهناز  | 

پسرک عاشق پیشه عشق را بفهم

عشق بوسه زدن بر زخم های دلکی تنها نیست

عشق لبخند زدن به سادگی دخترکی کوچک نیست

عشق آنی نیست که در این بازار سیاه حراجش کردند

عشق را بفهم....................

عشق چانه زدن به مردانگی است

عشق چیزی نیست به جز خواستن، برخاستن، فریاد زدن

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 14:50  توسط مهناز  | 

مرگ همین نزدیکی هاست

تا خدا راهی نمانده، دور دست ها هم پیداست

همه چیز تاریک است ......

این روزها هوا هم حال و هوای دیگری دارد

انگار که مرگ همین نزدیکی هاست

چقدر دورو چقدر نزدیکم، میان آسمان و زمین سر گردان

گویی مرگ همین نزدیکی هاست......

دلم می خواهد بمانم اما روحم  پرواز می خواهد

خسته ام از این همی بی تکلیفی ، دارند صدایم می کنند

وقتی نیست ، حتی یک لحظه.......

انگار دیگر باید رفت ، این آخر خط  من است

این پایان سردر گمی است .......

اما اما من آرزوها داشتم ، هنوز می خواستم باشم

فقط یک فرصت دیگر می خواهم خدا یا بگذار بمانم

بگذار باشم و زندگی کنم ، به خدا می دانم که مرگ همیشه این نزدیکی هاست

اما فقط یک فرصت ، یک فرصت دیگر به من بده............

خدایا بگذار باشم......

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 10:5  توسط مهناز  | 

 بی تو تا ابدیت هم جایم نیست

بی تو حتی، بودن را هم معنایی نیست

ای تو  بود و نبودم ، باش تا باشم..............

می دانستی تا تو هستی ماندنم پر معناست؟

گر تو نباشی این دنیا هم بی معناست...

پس یار من ، باش تا باشم....

بودنت ، بودنم را تضمینی است بس ابدی

پس باش تا باشم.....

با توام تا ابدیت همراه ، با تو ای همیشه همراه من

تنها یک چیز می خواهم از تو: یار من ، باش تا باشم.....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 13:3  توسط مهناز  | 

وقتی برای یک لحظه عکس جنازه های ستایش 18 ماهه و فاطمه 7 ساله  و اون  صورت معصومشون رو دیدم خیلی متاسف شدم ، تاسف خوردم به حال پدر این دو دخترمعصوم ، فاطمه و ستایش  قربانی لجبازی کور پدرو مادر شده بودند اونا هیچ گناهی نداشتند تنها آرزوشون بودن و زندگی کردن بود، اما پدر این فرصت رو به اونا نداد تا طعم زندگی و زنده بودن رو بچشن ،عبدالله بی رحمانه  دو خواهر کوچیک  رو وقتی که مادرشون خونه نبود 

 با روسری دار زد.

آخه گناه این بچه ها چی بود ...........

نمی دونم خدا چرا به کسایی که لیاقت مقام پدر و مادر بودن رو ندارن این موجودات پاک و معصوم رو هدیه  می کنه، چیزی که بیشتر از همه من رو ناراحت می کنه اینه که خدا به عبدالله و همسرش  که دختر عمو و پسر عمو بودن ، بعد از 7 سال  انتظار فاطمه رو هدیه کرده و چند سال بعد هم  نوبت ستایش بود که این دنیا رو تجربه کنه اما پدر سنگدل  این حق رو از دو کودک معصومش گرفت ........

 من شنیده بودم که آدم هر چیزی رو که به سختی به دست می یاره،  سعی می کنه اون رو آسون از دست نده ولی این پدر و مادر لایق این دو دختر ناز نبودن و خدا همون جوری که ستایش و فاطمه رو به اون ها داد همانطور هم هدیه های پاکش رو از اونها گرفت......

بدتر از همه این ها اینه که این پدر بعد از تحمل چند سال زندان دوباره به زندگیش ادامه میده چون تو قانون ما اگه پدر فرزندش رو بکشه قصاص نمی شه ، دیگه چی از این بدتر، چرا یه پدر حق داره بچه خودش رو بکشه و هیچ مجازات سنگینی رو تحمل نکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:32  توسط مهناز  | 

قاتل قاضی دادگاه قرچک صبح امروز در محل جنایت و در ملاعام اعدام شد.

اميرحسين ‌28 متهم بود در تاریخ 30 تیر ماه سال 86 زمانی که قاضی جعفر پور در حوزه‌ قضايي دادگاه عمومي بخش قرچك از توابع ورامين مشغول کار بود  با چاقو به سمت او حمله کرد و با وارد کردن یک ضربه به قفسه سینه مقتول او را کشت. این متهم  حین فرار به دام افتاد و حدود دو سه هفته بعد از جنایت در دادگاه محاکمه و با گذشت یک ماه و چند روز از قتل اعدام شد.  

نکته:

جالبه حکم این متهم چون قاتل قاضی بود خیلی زود اجرا شد اما اینقدر متهم های گردن کلفت تر از امیر حسین هستند که سالهاست به خاطراین که خانواده مقتول توانایی پرداخت تفاضل دیه را ندارن تو زندان موندن و چه بسا این پول هیچ وقت جور نشه و خانواده مقتول مجبور بشن رضایت بدن و یا اگر هم رضایت ندادن چاره ای نیست  آقای قاتل بعد از دو سه سال حبس مثل آب خوردن  از زندان می یاد بیرون و راحت تو خیابونا می گرده، به همین سادگی .......

آخه می دونید که دیه یک زن نصف دیه یه مرد و اگر مردی یک زنی رو بکشه برای اعدام اون باید باقی مانده دیه رو خانواده مقتول به خانواده قاتل بدن، خنده داره یه زن کشته می شه تازه باید برای اعدام قاتلش پولم داد حتما آخرشم باید از آقای قاتل حسابی بابت این لطف بی پایان تشکر کرد................

 

بالاخره این هم یه رویه سکه اس دیگه چه می شه کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 13:27  توسط مهناز  | 

عامل جنايت قاضي شهيد جواد جعفرپور در جلسه دادگاه مدعي شد كه براي دفاع از مظلوم دست به قتل زده است. ‏

روز چهارشنبه جلسه محاكمه متهمان پرونده جنايت قاضي جعفرپور با حضور نماينده دادستان ورامين در شعبه 71 دادگاه كيفري برگزار شد و در اين جلسه متهمان به دفاع از خود پرداختند. ‏

در ابتداي جلسه دادگاه صفرخاكي نماينده دادستان به دفاع از كيفرخواست پرداخت و گفت: در اين پرونده اميرحسين 28 ساله (متهم رديف اول) متهم به مباشرت در قتل عمدي جعفرپور قاضي دادگستري قرچك با ضربه چاقو به قفسه سينه است و متهم رديف دوم اين پرونده زني است 55 ساله به نام شهناز كه اتهام وي نيز كه از سابقه داران است مباشرت در قتل عمدي از طريق ترغيب و تحريك و فراهم كردن زمينه جنايت مي باشد.

خاكي ادامه داد: اين متهم در محل جنايت و توسط حاضران در دادگاه دستگير شد و از همان ابتدا نيز به اعتراف به قتل، نحوه طراحي نقشه خود براي جنايت را چنين بيان كرد: حدود سه هفته قبل تصميم گرفته بودم به قاضي شعبه 103 ضربه وارد كنم به همين منظور چاقويي كه چند سال پيش خريده بودم را در روز پنجشنبه 28 تيرماه سال جاري به قرچك آوردم، چند ساعتي جلوي درب ساختمان منتظر ماندم تا راهي را براي جاسازي چاقو پيدا كنم سپس روز جمعه ساعت 30/7 صبح به كوچه پشتي دادگاه آمدم و از لوله گاز بالا رفتم، زماني كه به حياط دادگاه وارد شدم ديدم كه يكي از پنجره ها باز است بلافاصله از آن جا به داخل راه پيدا كردم و چاقو را در دستشويي ساختمان پنهان كردم.

بعد از آن براي گرفتن اجازه ملاقات از قاضي جعفرپور به اتاق وي رفتم،

مي خواستم دوستم را كه متهم يك پرونده بود ببينم و با او در مورد مشكلاتش صحبت كنم اما هر بار كه براي اين كار نزد قاضي مي رفتم او به من مي گفت چون من سمت قانوني ندارم نمي تواند اجازه ملاقات صادر كند و اين كار

غير قانوني است. ‏خيلي عصباني شده بودم، منتظر ماندم تا تعداد ارباب

رجوع ها كم شد آن موقع بود كه چاقويي را كه در زير پيراهنم پنهان كرده بودم بيرون آوردم و ضربه اي رابه قلب قاضي جواد جعفرپور وارد كردم اما چند دقيقه‌اي نگذشته بود كه با فريادهاي مقتول، توسط كارمندان و مراجعان دادگاه به دام افتادم.

نماينده دادستان در پايان با بزهكار دانستن متهم گفت:‌ اولياي دم مقتول تقاضاي قصاص متهم را دارند و با توجه به اين موضوع كه عمل متهم موجب خدشه دار شدن محل مقدس برقراري عدالت يعني دادگستري شده است تقاضاي صدور حكم قانوني براي هر دو  متهم پرونده و اجراي مجازات قصاص در ملاء عام

 را دارم تا درس عبرتي براي اراذل و اوباش و متعرضين باشد.

 

اولياي دم مقتول:

مادر قاضي شهيد جعفرپور كه به سختي قادر به ايستادن بود با اعلام شكايت خود از متهمان پرونده گفت:‌ مي خواهم قاتل جواد را اعدام كنند او براي

من همه چيز بود،‌اين كوردل هاي منافق در تعقيب همه قضات هستند.

 

شاهدان جنايت:

سه تن از شاهداني كه در روز حادثه در محل حضور داشتند با قرار گرفتن در پشت تريبون دادگاه به خدا قسم خوردند كه جز حقيقت چيزي نگويند.

ناطق - ش با تشريح آن روز گفت: براي حل مشكل چند تن از اقدام به دادگستري رفته بودم، هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه صداي كمك كمك از اتاق روبرو شنيدم به سرعت به سمت درب رفتم ديدم كه مرحوم جعفرپور چاقو و مچ متهم را با دست گرفته، با كمك حاضران در محل فرد ضارب را دستگير كرديم، سپس قاضي را به بيمارستان 15 خرداد رسانديم اما وي به علت شدت جراحت وارده شهيد شد.

محمدرضا ديگر شاهد اين جنايت نيز با تاييد حرف هاي ناطق گفت:‌ در روز واقعه من پشت درب شعبه به اتفاق يكي از دوستانم نشسته بودم كه با صداي كمك به داخل اتاق رفتيم و متهم را به دام انداختيم.

عباس يكي ديگر از شاهدان حادثه به قضات دادگاه گفت:‌ ساعت 25/12 بود كه مشغول كار بودم ناگهان صدايي را از اتاق قضاي جعفرپور شنيدم بلافاصله به سمت محل حركت كردم و ديدم كه چاقويي به سينه مقتول خورده و متهم نيز در حالي كه دستش در دست قاضي بود در كنار ميز ايستاده بود، به كمك دو تن ديگر بازوهاي او را گرفتيم.

 

عامل جنايت: به من الهام شد تا ستمگر را  بكشم

‏امير حسين 28 ساله متهم پرونده قتل قاضي جواد جعفرپور زماني كه در جايگاه قرار گرفت اتهام قتل را پذيرفت و مدعي شد كه به او الهام شده بود تا با ستمگر جهاد كند.

قاضي عزيز محمدي از متهم پرسيد: انگيزه‌ات از اتهام به اين جنايت چه بود؟

متهم: من مقتول را نمي شناختم، او حتي به من بدي هم نكرده بود مي خواستم به حكم خدا عمل كنم، قصدم اين بود كه ظالم را به سزاي عملش برسانم. ‏

قاضي: تو كه مي گويي من مقتول را نمي شناختم، پس چه طور مي خواستي حكم خدا را براي كسي كه نمي شناختي اجرا كني؟

متهم پس از چند دقيقه سكوت گفت:‌ در آن لحظه كه اين كار را انجام مي دادم به من الهام شده بود كه كار درستي است.

قاضي: از كجا فهميديد كه مقتول ستمگر است او به چه كسي ستم كرده بود كه مي خواستي به سزاي عملش برساني؟

متهم: از همان الهام و احساسي كه در آن لحظه داشتم، نمي دانستم كه به كسي ستم كرده يا نه.

قاضي: تو از چند ماه قبل نقشه اين جنايت را كشيده بودي به چه دليل

مي گويي مقتول را نمي شناختم؟

متهم: مي خواستم براي ملاقات مصطفي، پسر شهناز اجازه بگيرم، رفتم زندان آن ها گفتند كه براي گرفتن اجازه بايد پيش قاضي كه حكم او را صادر كرده بروي، از آنها سئوال كردم به كدام شعبه بروم؟ گفتند شعبه 6 دادگاه قرچك. ‏

قاضي: چه طور با شهناز آشنا شديد؟

متهم: از طريق مادرم بود كه او را ديدم، شهناز هميشه با مادرم درد و دل مي كردم و مي گفت كه مصطفي پسر خوبي بوده اما قاضي پرونده به ناحق او را محكوم به قتل عمد كرده است، فقط مي خواستم مصطفي را نجات بدهم، اصرار من براي گرفتن اجازه ملاقات هم به اين دليل بود كه قصد داشتم تا بيشتر با مشكل شهناز و خانواده اش آشنا شوم و به آنها كمك كنم.

قاضي: پرونده مصطفي كه متهم به قتل ناپدري‌اش است اصلا در شعبه كه قاضي جواد جعفرپور مسئوليت آن را بر عهده داشت نه رسيدگي شده بود و نه آنجا حكمي صادر شده بود بلكه اين پرونده يك سال قبل با صدور كيفرخواست به شعبه 74 دادگاه كيفري ارسال و حكم متهم در آنجا صادر شد، پس چرا تو بارها به شعبه اي كه پرونده‌ در آنجا نبوده مراجعه كردي؟

متهم: به من گفته بودند شعبه 6 به شعبه 103 تغيير پيدا كرده، مي خواستم پرونده را ببينم و بفهمم كه چه كسي حكم آن را صادر كرده است.

قاضي: شهناز (متهم رديف دوم) در خصوص مصطفي و پرونده آن چه چيزي به تو گفته بود كه تحريك شدي اين كار را انجام بدهي؟

متهم: شهناز بيشتر با مادرم درد و دل مي كرد، وقتي مادرم اين موضوع را با من در ميان گذاشت به او گفتم كه مي خواهم كاري براي شهناز و خانواده اش انجام دهم، او زن تنهايي بود كه به سختي با دو فرزند ديگرش زندگي مي كرد، وقتي اولين بار با شهناز در خصوص مصطفي صحبت كردم او گفت كه مصطفي به اتهام قتل ناپدري اش در زندان خوريين ورامين است، من هم خواستم به آن ها كمك كنم. ‏

قاضي: تو در تحقيق ها گفتي كه شهناز بارها به تو گفته قاضي اين پرونده را براي پسر من ساخته، پسر من فقط يك ضربه به ناپدري‌اش وارد كرد اما قاضي در پرونده نوشته كه مصطفي سه ضربه به او زده، آيا شهناز با اين حرف ها باعث تحريك تو نشده و يا قصد غير واقعي جلوه دادن پرونده را نداشته؟

متهم: شهناز به من مي گفت كه پسرم فقط قصد داشت كه از من و خواهر و برادرش دفاع كند اما قاضي براي او حكم صادر كرد و پسرم را به زندان فرستاده است.

قاضي: تو  چند بار به منزل شهناز رفتي و چرا براي او تلفن همراه خريده بودي؟

متهم: من قصد كمك كردن به آنها را داشتم، تلفن را هم خريدم تا او به راحتي بتواند با مصطفي صحبت كند.

قاضي: آيا شهناز به تو گفته كه اين پرونده يك سال پيش به دادگاه كيفري فرستاده شده و ديگر ربطي به دادگاه قرچك ندارد؟

متهم: نه او در خصوص اين موضوع چيزي به من نگفته بود.

قاضي: تو كه هيچ خويشاوندي با اين خانواده نداشتي به چه دليل مي خواستي براي ملاقات با مصطفي اجازه بگيري؟ 

متهم: با مشكل آنها آشنا بودم، قصد داشتم تا کمکشان كنم. ‏

در پايان حرف هاي متهم زماني كه قاضي عزيز محمدي از او پرسيدآيا از كاري كه كردي پشيماني، متهم چند دقيقه اي سكوت كرد و بعد گفت: از جواب دادن به اين سئوال معذورم.

 

متهم رديف دوم:

من از هيچ چيز خبر نداشتم

در ادامه شهناز  - خ 55 ساله كه با سه بار ازدواج ناموفق به گفته خود زندگي خوبي نداشت با رد اتهام خود رو به قضات دادگاه كرد و گفت:‌ من از همان كودكي زندگي سختي داشتم، پدرم هميشه من و  خواهرانم را كتك مي زد براي تامين زندگي‌ام هم گدايي كردم، هم كفاشي و هم رخت شويي،‌ اما من معتاد نبودم. ‏

قاضي: تو متهم هستي به معاونت در قتل عمد شهيد جواد جعفرپور آيا اتهامت را قبول داري؟

متهم: نه روح من از اين موضوع خبر نداشت، مادر امير هميشه به من كمك مي كرد او بود كه من را با پسرش آشنا كرد. مادر امير به من گفت كه پسرم براي آزادي مصطفي و حل مشكلمان به ما كمك مي كند، نمي دانستم كه امير مي خواهد اين كار را بكند.

قاضي: چرا امير حسين را براي قتل قاضي جعفرپور تحريك كردي؟ ‏

متهم: من اين كار را نكردم، فقط به او گفتم كه مصطفي قاتل ناپدري اش نيست اين قتل عمد نبود.

قاضي: تو كه مي دانستي پرونده در شعبه 74 در حال رسيدگي بوده و دادگاه در تاريخ 12 اسفند ماه سال 84 پسرت را به 5 سال حبس و پرداخت ديه محكوم كرده پس چه طور به اميرحسين گفتي كه قاضي جعفرپور به اين پرونده رسيدگي مي كند؟

متهم: من اصلا از اين موضوع خبر نداشتم، هميشه مي گفتم پسرم از خانواده اش دفاع كرده و نبايد قاضي مصطفي را به قتل عمد محكوم مي كرد.

در پايان جلسه دادگاه اميرحسين در آخرين دفاع با بيان اين مطلب كه از اين كار پشيمانم گفت:‌ من يك بار ديگر هم گفته بودم كه پشيمانم ،اما آن لحظه فكر كردم كار درستي مي كنم.

گفتني است، با پايان جلسه دادگاه قضات شعبه 71 دادگاه كيفري عزيز محمدي (رحيمي، سالاري، عبدالهي، باقري)‌ براي صدور حكم وارد شور شدند و متهم ريف اول را به اعدام در ملاء عام و متهم رديف دوم را به  حبس تعزيري محكوم كردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 17:53  توسط مهناز  |