تبليغاتX
شهر شلوغ
 
شهر شلوغ
 
 
 
راه تازه ای را در پیش دارم ، با کوله باری از بی تجربگی..........
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 17:13  توسط مهناز  | 
ترجیح می دهم سوار دوچرخه ام باشم و به خدا فکر کنم، تا این که در کلیسا باشم و به دوچرخه ام فکر کنم .......(البرت انیشتین)
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 17:37  توسط مهناز  | 

اين دنيا پر از انسانهايي است که در حالي که تو را مي بوسند در ذهنشان طناب دار تو را مي بافند.  "دکتر علی شريعتي"

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 11:24  توسط مهناز  | 

 

اگر قرار باشد بايستی و به طرف هر سگی که پارس می‌کند سنگ پرتاب کنی، هرگز به مقصد نمی‌رسی.( لارنس استرن)

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 17:1  توسط مهناز  | 

دلتنگم، دلتنگ تمامه لحظاتی که عبورش را حس نکردم ،آن دقایق آن لحظات خوب و بد برایم دست نیافتنی شده ، افسانه راست می گفت که این ها همه روزی خاطره

می شوند.

حالا من دلتنگ آن خاطراتم ، دلتنگ شادی و غم، شوخی و خنده و حتی دعواهای

بچه گانمان که بر سر  یک هیچ بود.

چه زود می گذرد زمان ، ما بزرگ می شویم و خاطراتمان کهنه . حال دیگر حال و هوای آن روز ها را باید مرور کنیم و به یاد هم ، در فکر هم اما کمی دور از یک دیگر بخندیم و شاد باشیم .

هیچ وقت فکرش را نمی کردم که روزی این چنین دلتنگ جاده ، دانشگاه و دوستانم شوم ، اما مثل این که چاره ای نیست باید کمی صبور بود.

دوستان خوبم افسانه، غزاله ، مرجان، مریم، آیدا ، امینه از شما متشکرم به خاطر تمام لحظاتی که با من  بودید و شادی و غم هایتان را با من قسمت کردید.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 9:20  توسط مهناز  | 

اولین بار آن را افسانه در تاریخ دی ماه سال 1385 خرید، اما چیزی نگذشت که به ترتیب قد و مثل دردی مسری یک به یک به آن دچار شدیم .کاربردش فرقی نداشت فقط در اندازه و رنگ های مختلف و با قیمتی کمی بالا و پایین آن را خریدیم.

بدجوری معتادش شده بودیم ، درست از ساعت 6:45 دقیقه صبح یا کمی این ور و آن ور دکمه پاور را می زدیم و با گذاشتن سیم های بلند در گوشهایمان وارد فضای مجازی می شدیم، هر کس تصویری را برای خود تصور می کرد گاهی شاد می شدیم و گاهی هیجان آهنگ ها هیجان زده مان می کرد.

انژیمان پایان ناپذیر بود ، با چشمانی حیرت زده یکدیگر را  نگاه می کردیم  ، پشه از همه هیجان زده تر بود.

روزهای فراموش ناشدنی را با آن داشتیم ، روزی با آن شاد بودیم و روزی دیگر برای ساکت کردن غم هایمان بی توجه به هیجان و تحرک دیگر بچه ها فقط جاده را نگاه می کردیم .

وقتی یکی از بچه های گروه 1+5 آهنگی جدید را می آورد ،mp3 دست به دست می گشت و همه آن را گوش می دادند، گاهی حتی با نگاهی ملتمسانه آن را از یکدیگر طلب می کردیم ، گاهی هم به خاطر به دست آوردن  یک سر سیم جنگی شاد برپا می شد و هر کس که برنده از این جدال بیرون می آمد لبخندی ملیح را تقدیم بازنده می کرد.

دیگر وسیله ای شده بود برای این که بفهمیم امروز روز شادی است یا باید کمی ساکت بود چون دوستی در فکر عمیق است.............

دیگر رسیدن به یونی بدون آن امکان نداشت، روزی یک چادر به سر آن را وسیله ای مسخره دانست و با لهجه ای مرسوم  در مناطق شمالی تهران بودنش را غیر ضروری  خواند اما حال  او را باید دید ،راضی است تا جانش را بگیری اما  mp3 را یک لحظه از آن جدا نکنی .

روزگار خوشمان را همراه بود ، هر آهنگش  پشت خود لحظاتی پنهان دارد دست نیافتنی ، نمیدانم روزی که یونی و راه پر خاطره اش تمام شود من تنهابا آن mp دور از دوستانم چه خواهم کرد؟

هر آهنگش ملودی  است برای دقایقی که چهره ماندنی دوستانم را تصور می کنم، هیجان و حرکات هایشان را به یاد می آورم.

کاملیا میکر را تصور می کنم با ابروانی همچون ریشه درخت، پشه را به یاد می آورم که مدام پروتز دماغش را به هم می ریختیم، کوپل در این میان از همه شیرین تر است، کاسکو کمی غمگین است اما او می داند که من همیشه سنگ صبورش هستم، شصت قشنک را کمتر تصور می کنم چون او دختری است در آسمان ها،  دوست موقرم، ساکت است و درسکوت خود آهنگ می نوازد..............

با یاد آن دوران ها  ، دوباره mp  را در دستم می گیرم  و گذشته را مرور می کنم گذشته ای که توقعی برای بازگشتش ندارم اما می خواهم  همیشه جاودانه ام باشد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:7  توسط مهناز  | 
برای پرش های بلند ، گاهی نیاز است چند گامی پس رویم....(ارد بزرگ)
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:36  توسط مهناز  | 

امسال هم تمام شد ، باز هم سالی جدید در راه است

 دوباره باید انتظار تمام شدن سالی دیگر را کشید و بی اختیار گذر زمان را تماشا کرد

خسته ام از این همه آغاز و پایان های تکراری........................

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:58  توسط مهناز  | 

آرزوهایم را باد برد

دیگر توانی برای ماندن ندارم.....

دست هایم رو به آسمان ، نگاه خیسم سرگردان به دنبال نوری برای روشنایی

افکارم مغشوش است، هیچ بودن را در تاریکی دل تجربه می کنم

دیگر چیزی برای باختن ندارم.......

من من، من آرزوهایم را به باد باختم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:1  توسط مهناز  | 

پسرک عاشق پیشه عشق را بفهم

عشق بوسه زدن بر زخم های دلکی تنها نیست

عشق لبخند زدن به سادگی دخترکی کوچک نیست

عشق آنی نیست که در این بازار سیاه حراجش کردند

عشق را بفهم....................

عشق چانه زدن به مردانگی است

عشق چیزی نیست به جز خواستن، برخاستن، فریاد زدن

 

 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 14:50  توسط مهناز  | 
 
  بالا